أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
249
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) هر طرف كه روى مىآوردند مسلمانان را مىديدند كه همچو شيران گرسنه هر سو مىتاختند ، مىكشتند ، و مىانداختند . كفّار عاقبت الامر ، مغلوب گشته روى به هزيمت آورده ، زمين نهاوند را به دست لشكر اسلام گذاشته و خاك مذلّت بر فرق خود پاشيدند . مسلمانان دو فرسنگ ايشان را تعاقب كرده جمعى كثير را كشته و يا اسير گرفته بازگشتند . شب را در نهاوند به سر برده و همهء شب پاس مىداشتند كه مبادا لشكر كفر بىخبر بازگردند و بر سر مسلمانان شبيخون آرند . لكن حقّ تعالى خوفى و رعبى عظيم در دلهاى كفّار افكند كه برخى به قم و كاشان شدند و طايفهاى به جانب باسندان و اصفهان رفتند و پراكنده شدند . ديگر روز چون مسلمانان از حال ايشان خبر يافتند ، به جمع كردن غنايم نهاوند مشغول شدند و به لشكرگاه خود آوردند . توده توده و كوه كوه از غنايم جمع شد . پس ، كشتگان خود را تفحّص مىكردند و مدفون مىساختند . بعضى كسان را هم در آن موضع كه كشته شده بود به خاك سپردند و بعضى از شهدا را [ به جايى ] كه قبور الشهدا گويند ، آورده مدفون ساختند - رحمة اللّه عليهم . [ 101 ب ] چون از دفن شهيدان فارغ شدند ، مردى از اهل نهاوند نزد سايب بن الأقرع آمد و گفت : اى امير غنايم با تو عرضى و مقصودى دارم . سايب گفت : مقصود خود بگوى . گفت : اگر مرا و اطفال مرا ايمن گردانى ، من تو را به گنج نخيرجان دلالت كنم . سايب گفت : چنين باشد . امّا با من بگوى كه آن گنج در كجاست و اين نخيرجان چه كس بوده است ؟ نهاوندى گفت : اى امير ، نخيرجان وزير يزدجرد بن شهريار بوده است و اين يزدجرد با زن نخيرجان [ 295 ] كه در نهايت حسن و زيبايى بود الفت نهانى داشت . نخيرجان اين مغنى را دانسته ، لابد دل از صحبت آن زن برداشت . يزدجرد اين ماجرا بدانست . روزى با نخيرجان گفت : شنيدهام چشمهء آبى صاف دارى و از آن نمىآشامى ؟ گفت : چنين است . به علّت آنكه در حوالى چشمه پى پاى شيرى ديدم . از ترس جان ترك جانان گفتم . يزدجرد دانست كه نخيرجان از اين راز آگاهى يافته و در ازاى آن تاج مرصّع به
--> [ ( 295 ) ] ت : بخارجان .